Feeds:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

 b

یکی از مهم ترین ابزار تهاجم بی امان وهابیت علیه شیعه، توسل و وسیله قرار دادن کسانی ست که در بارگاه الهی تقرب دارند. این نقطه ی اختلاف میان شیعه و وهابیت، همان طور که بارها گوشزد کرده ام، حمله ی بی منطقی را سامان داده که غالبا همراه با خشونت می باشد، خشونتی که در چهره های گوناگون به خصوص ترور، قطع عضو، شکنجه و… بروز یافته است. این خشونت که امروزه تئوریزه گردیده و مستند به فتاوی علمای وهابی ست، اسف بارترین صحنه های تاریخ را رقم زده و دهشت ناک ترین مناظر خشونت به نام مذهب را به نمایش گذارده است.

علمای وهابی حاضر نیستند حتی در کتب مربوط به مذهب اهل سنت نیز مطالعه ای نموده و مستند بودن اعمال شیعیان در مورد توسل را بپذیرند. روشن است که به هیچ روی نمی توان گفت دانشمندان این فرقه ی خشونت طلب، از انبوه مدارک تاریخی درباره توسل بی اطلاع هستند، بلکه آن گاه که تعصب در کار آید، پرده ای بس ضخیم در مقابل دیدگان آویخته می شود و حتی کوچک ترین شعاعی از واقعیت به دیده درنمی آید.

این بار نیز مطلب خود را در قالب داستانی تاریخی عرضه می دارم، تا هم جذابیت موضوع حفظ شود و هم استناد نوشتار محفوظ بماند. اما داستانی که به جرات می توان گفت از نقل های بسیار معتبر و خدشه ناپذیر نزد اهل سنت می باشد، از این قرار است:

در سالی که قحطی و خشک سالی فراگیر شده بود، عمر بن خطاب ( خلیفه دوم اهل سنت ) از عباس ( عموی پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم ) درخواست نمود که از خداوند طلب باران نماید. خداوند نیز با دعای عباس بر آنان باران فروفرستاد و زمین سرسبز گشت. پس عمر گفت: به خدا سوگند! عباس وسیله ای به سوی خداوند و جایگاهی برای رسیدن به او می باشد. هنگامی که مردم سیراب گشتند، دست به بدن عباس می کشیدند ( برای تبرک ) و به او می گفتند: خوشا به حالت ای ساقی مکه و مدینه (1). (2)

اینک به نتایجی که با دقت در این داستان حاصل می شود و درپی آن سوالاتی که مطرح می گردد، عنایت فرمائید.

الف. عمر به عنوان خلیفه پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم، بدون آن که مستقیما به سراغ خداوند برود و خواسته اش را بدون واسطه از ذات اقدس ربوبی طلب کند، دست به دامان یکی از بندگان خدا شده است.

آیا وهابیت این کار عمر را مساوی با شرک می داند؟ آیا مهر تایید، تنها بر کار عمر زده می شود یا اگر دیگران نیز این کار را انجام دهند، عمل پسندیده ای انجام داده اند؟ اگر به طور کلی هر نوع خواسته ای از کسی غیر از خداوند متعال شرک است، به نظر شما عمر به خاطر ارتکاب شرک و خروج از دایره ی مسلمانی، عنوان خلیفه را از دست نخواهد داد؟

ب. یکی از مبانی مورد تاکید اهل سنت، عدالت تمام اصحاب است. این بدین معنی است که کار ناشایستی از این گروه صادر نمی شود. آیا علاوه بر عمر که خود متوسل به کسی غیر از خداوند شده، سایر مردم مدینه که قطعا تعداد زیادی از اصحاب در میان آنان بوده اند، ناظر ماجرا نبوده اند؟ اگر این کار عمر شرک باشد، آیا سکوت اصحاب، بلکه اعلام رضایتی که پس از نتیجه بخش بودن این عمل شرک آلود! کرده اند، دلیل بر مشرک بودن طیف گسترده ای از اصحاب پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم نیست؟ اگر صحابه با نظر وهابیت در مورد مشرک دانستن کسی که توسل می کند، هم داستان بودند، آیا نباید همچون علمای وهابیت فتوا به قتل عمر می دادند و کشتن وی را برابر با هزار حسنه می دانستند؟!

ج. عباس عموی پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم، به عنوان کسی که از نزدیکان رسول اکرم علیه وآله السلام محسوب می شده، درخواست عمر را می پذیرد و دست به دعا برمی دارد. این مطلب که به وضوح از این نقل تاریخی استفاده می شود، نشان دهنده ی آن است که توسل حتی در میان بستگان پیامبر اکرم صلوات الله علیه، امری مقبول و پذیرفته شده، بوده است. آیا وهابیون می توانند اتهام شرک را به این فرد نیز وارد آورند، یا به ناچار وی را علاوه بر عمر و سایر صحابه حاضر در مدینه، از استثناهای حرمت توسل خواهند دانست؟!

د. در این نقل آمده است که خداوند با دعای عباس، باران را فروفرستاد. آیا این کار خداوند تاییدی بر عمل به زعم شما شرک آلود خلیفه، عباس و سایر صحابه نیست؟ آیا خود خداوند را هم آمر و راضی به شرک می دانید؟

ه. پس از مستجاب شدن دعای عباس، خلیفه سوگند یاد کرده است که عباس وسیله ای به سوی خداوند و جایگاهی برای رسیدن به او می باشد. با این سوگند خلیفه چه می کنید؟ آیا خلیفه سوگند دروغ یاد کرده است؟ آیا در نظر شما سوگند دروغ، گناه نیست؟ آیا می پذیرید که خلیفه ی دوم مذهب شما، آشکارا مرتکب معصیت شده باشد؟

آیا عمر چون خلیفه بوده، مجاز به شرک بوده و شرک لطمه ای به توحید وی وارد نمی کرده است، و تنها شیعیان هستند که به خاطر متوسل شدن به انسان های مقرب بارگاه خداوند، باید مشرک قلمداد شوند؟ به راستی آیا تعصب شما را وادار به موضع گیری در برابر حق و حقیقت نکرده است؟؟

 

 

پی نوشت ها

1. عباس منصب سقایت حجاج را داشته است و بدین جهت ساقی مکه شمرده می شده است. پس از مستجاب شدن دعای او و سیراب شدن اهل مدینه، مردم او را ساقی مدینه نیز لقب دادند و در نتیجه او ساقی دو حرم مکه و مدینه نام گرفت.

2. گوشه ای از منابع مهم اهل سنت که این واقعه را ثبت کرده اند ( نوزده منبع ):

الف. المستدرک، حاکم نیشابوری، جلد2، صفحه615، حاکم سند این داستان را صحیح دانسته است.

ب. وفاء الوفاء، سمهودی، جلد2، صفحه419

ج. غریب الحدیث، ابن قتیبة، جلد1، صفحه 397

د. اسد الغابة، ابن اثیر، جلد 3، صفحه111، ناشر: دارالکتب العربی، بیروت، لبنان

ه. اضواء علی السنة المحمدیة، ابی ریة، صفحه159

و. الاستیعاب، ابن عبدالبر، جلد2، صفحه814

ز. شفاء السقام، السبکی، صفحه120

ح. المواهب، قسطلانی، جلد1، صفحه16

ط. شرح المواهب، زرقانی، جلد1، صفحه62

ی. فرقان القرآن، عزامی، صفحه117

ک. الخصائص الکبری، سیوطی، جلد1، صفحه6

ل. الفایق فی غریب الحدیث، زمخشری، جلد3، صفحه 116، ناشر: دارالکتب العلمیة، بیروت، لبنان

م. تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، جلد26، صفحه363، ناشر: دارالفکر للطباعة و النشر و التوزیع، بیروت، لبنان

ن. الوافی بالوفیات، صفدی، جلد16، صفحه361، ناشر: دار احیاء التراث، بیروت، لبنان

س. المغنی، ابن قدامة، جلد2، صفحه295

ع. الشرح الکبیر، ابوالبرکات، جلد2، صفحه295

ف. نیل الاوطار، شوکانی، جلد4، صفحه32

ص. الاصابة، ابن حجر عسقلانی، جلد2، صفحه271

ق. فتح الباری، جلد2، صفحه 413

 

5fozqgfmtwx3kdaoo124xjoua3y34s-org 

پیش از این نیز گفته شد که یکی از حربه های وهابیت علیه شیعه، مساله توسل می باشد. شیعیان با واسطه قرار دادن بندگان مقرب الهی، از درگاه حضرت حق برآورده شدن نیازهای خود را می طلبند. از دیدگاه وهابیت هر نوع خواسته ای از کسی جز خداوند متعال، شرک می باشد.

اینک به این فراز تاریخی که در مهم ترین منابع اهل سنت آمده و حتی برخی کتب وهابیت نیز سند آن را درست و صحیح دانسته است، (1) توجه کنید.

مردی نابینا به محضر پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم آمد و به ایشان عرض کرد: از خداوند بخواهید که مرا شفا دهد. رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم فرمودند: اگر بخواهی این کار را به تاخیر می اندازم و خیر وصلاح تو در همین است، و اگر بخواهی برایت دعا می کنم. مرد نابینا گفت: دعا کنید. پیامبر صلوات الله علیه به او دستور دادند که وضوی نیکویی بگیرد و دو رکعت نماز بگزارد و این دعا را بخواند:

بارالها! به وسیله محمد پیامبر رحمت، تو را می خوانم و به تو روی می آورم. یا محمد! من به وسیله تو به خدا روی آورده ام تا حاجتم را رواگردانی. بارالها! او را شفیع من قرار ده.

راوی این ماجرا می گوید: گفتگو به درازا نکشیده بود که آن مرد به گونه ای وارد شد که گویی هرگز نابینا نبوده است. (2)

این روایت به وضوح ثابت می کند که در عصر پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم، مردم هنگامی که از خداوند متعال خواسته ای داشته اند، به دستور پیامبر اکرم علیه وآله السلام، ایشان را واسطه قرار می دادند تا خواسته اشان برآورده گردد.

جست و جو در قرآن کریم نیز مبین این حقیقت است که برخی از بندگان الهی به اذن و اجازه خداوند قدرت تصرف در امور را داشته اند. از میان آیات فراوان در این مورد به این آیه توجه کنید. قرآن از زبان حضرت  مسیح علی نبیناوآله وعلیه السلام نقل می کند:

به اذن الهی نابینای مادرزاد و مبتلا به بیماری پیسی را بهبود می بخشم و مردگان را زنده می کنم. (3)

وهابیون در رابطه با این دست از آیات و روایات معتبر، چه پاسخی دارند؟ آیا می توانند اتهام شرک را متوجه منادی بزرگ توحید صلی الله علیه وآله وسلم کنند؟ با اندکی تامل معلوم می شود که نظرات وهابیون بر خلاف سنت متعارف و جاری در عصر رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم می باشد.

 

 

پی نوشت ها:

1. التوصل الی حقیقة التوسل، صفحه 158

2. برای نمونه به این کتب مهم اهل سنت بنگرید:

الف- التاریخ الکبیر، بخاری، جلد6، صفحه210

ب- سنن ترمذی، کتاب الدعوات، باب 119، حدیث 3578

ج- سنن ابن ماجة، کتاب اقامة الصلاة، باب 189، حدیث 1375

د- مسند احمد، حدیث 16604

ه- تهذیب الکمال، المزی، جلد19، صفحه 359، ناشر: موسسة الرسالة، بیروت، لبنان

و- اسدالغابة، ابن اثیر، جلد3، صفحه 371، ناشر: دارالکتاب العربی، بیروت، لبنان

ز- تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، جلد6، صفحه24، ناشر: دارالفکر للطباعة و النشر و التوزیع، بیروت، لبنان

ح- تفسیر آلوسی، جلد6، صفحه125

ط- الاربعین البلدانیة، ابن عساکر، صفحه85، ناشر: مرکز جمعة الماجد للثقافة و التراث، دبی

ی- الاذکار النوویة، یحیی بن شرف النووی ( متوفی 686ق )، صفحه 184، ناشر: دارالفکر للطباعة و النشر و التوزیع، بیروت، لبنان

ک- سنن نسائی، جلد6، صفحه169، ناشر: دارالکتب العلمیة، بیروت، لبنان

ل- منتخب مسند عبد بن حمید ( متوفی 249ق ) صفحه 147

م- رفع المنارة، محمود سعید ممدوح، معاصر، صفحه93، ناشر: دارالامام النووی، عمان، اردن

ن- در پایان گوشه ای از منابع اهل سنت، جالب است که به نوشته “مبارکفوری” در کتاب “تحفة الاحوذی” توجه کنید، وی پس از آن که این مطلب را داری سندی حسن و صحیح می داند، می نویسد: “نسائی” این روایت را نقل کرده و “ابن ماجه” و “این خزیمه” در صحیح اش، و “حاکم نیشابوری” می گوید: حدیث بنا بر مبنای “بخاری” و ” مسلم” صحیح است و “طبرانی” نیز آن را نقل کرده است. ( تحفة الاحوذی، جلد10، صفحه24، ناشر: دارالکتب العلمیة، بیروت، لبنان )

3. سوره آل عمران، آیه 49

 

mahrieh 

یکی از دستورات اسلام در مورد ازدواج پرداخت مهریه از سوی مرد به زن می باشد. مهریه که از آن به صداق نیز تعبیر می شود، میزان تعیین شده ای که تخلف از آن مجاز نباشد، ندارد و بر اساس خواست زن و پذیرش مرد، مقرر می گردد. درباره مقدار مهریه مبلغی مورد عمل پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم بوده است که به عنوان مهرالسنة از آن یاد می شود. قرار دادن این مقدار برای مهریه زنان مستحب است، و توصیه دین به رعایت این مقدار می باشد، اما الزامی در پایبندی به آن وجود ندارد و در ازدواج می توان کمتر یا بیشتر از آن را تعیین نمود.

واقعه تاریخی که در زیر می آید، در همین مورد است و برخورد خلیفه دوم اهل سنت، عمربن خطاب را در مورد مهریه بیشتر از مهرالسنة نشان می دهد. این داستان خود حاوی تحلیل این رفتار عمر بوده و اندازه دانش عمر نسبت به این حکم دینی را روشن می نماید.

عمربن خطاب گفت: مهریه زنان را بیشتر از چهل اوقیه قرار ندهید. پس هر که بیشتر از این مقدار را به عنوان مهریه قرار دهد، زیاده را به بیت المال خواهم داد. در این هنگام زنی از میان زنان برخاست و گفت: آیا کتاب خدا باید پیروی شود یا فرمان تو؟ عمر گفت: کتاب خدا، منظورت چیست؟ زن گفت: تو اکنون از این که در مهریه زنان زیادی باشد، نهی کردی، در صورتی که خداوند در قرآن می فرماید: و مال فراوانی ( به عنوان مهر ) به او پرداخته اید، چیزی از آن را پس نگیرید. (1) عمر با شنیدن این استدلال دو یا سه مرتبه گفت: همه از عمر داناتر هستند. (2)

به وضوح طبق اعتراف خود عمر پیداست که وی حکمی کرده که مخالف حکم خداوند در قرآن مجید است و یک زن به راحتی پرده از این مخالفت با حکم خدا برمی دارد. در پایان ماجرا این خلیفه که بسیار مورد تجلیل و بزرگداشت اهل سنت است، همه مردم را از خود افقه و داناتر برمی شمرد.

اکنون باید از اهل سنت پرسید: شخصی که شما به عنوان خلیفه رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم پذیرفته اید، در چه حدی از دانش دینی ست؟ آیا کسی که ساده ترین مسایل دینی را نمی داند و نیازمند راهنمایی دیگران است، قابل تبعیت و پیروی ست؟ آیا کسی اجازه دارد مالی را که ملک زن است به صلاح دید خود غصب کند؟ آیا کسی که برای دستیابی به حق محتاج هدایت اشخاص دیگر است، سزاوار خلافت پیامیر اکرم صلوات الله علیه و ولایت بر مسلمانان است؟ آیا این آیه شریف را در قرآن دیده اید که می فرماید:

 آیا کسی که هدایت به سوی حق می کند برای پیروی شایسته تراست، یا آن کس که خود هدایت نمی شود مگر هدایتش کنند؟ شما را چه می شود، چگونه داوری می کنید؟ (3)

به راستی شما را چه می شود، چگونه داوری می کنید؟

 

 

 

 

پی نوشت ها

1- سوره نساء، آیه 20

2- این ماجرای تاریخی به تعابیر گوناگون و با یک مضمون در بسیاری از کتب اهل سنت نقل شده است، به گوشه ای از این نقل ها عنایت فرمائید.

الف- حاشیه سنن ابن ماجه، سندی، جلد1، صفحه 583

ب- کشف الخفاء، عجلونی، جلد1، صفحه 269

ج- السنن الکبری، بیهقی، جلد7، صفحه 233

د- جامع العلم، ابن عبدالبر، صفحه 66

ه- سیرة عمر، ابن جوزی، صفحه 129

و- تفسیر قرطبی، جلد5، صفحه 99

ز- تفسیر ابن کثیر، جلد1، صفحه 467 ( ابن کثیر پس از نقل ماجرا می گوید: اسناد این نقل جدا قوی ست. )

ح- الدر المنثور، سیوطی، جلد2، صفحه 133 ( سیوطی این ماجرا را از هفت نفر از حفاظ مانند احمد، ابن حبان و طبرانی نقل می کند. )

ط- فتح القدیر، شوکانی، جلد1، صفحه 407

ی- تفسیرالکشاف، زمخشری، جلد 1، صفحه 357

ک- ارشاد الساری فی شرح صحیح البخاری، قسطلانی، جلد8، صفحه 57

ل- کنزالعمال، متقی هندی، صفحه 298

م-  تفسیر الخازن، جلد 1، صفحه 353

ن- المستدرک، حاکم نیشابوری، جلد2، صفحه 177 ( حاکم نیشابوری پس از نقل این ماجرا با قطعیت حکم به تواتر اسناد صحیح آن می نماید. )

3- سوره یونس، آیه 35

 

 soal

پس از نوشتن مطلبی به عنوان ” فتوایی که باعث شد بخاری را از زداگاهش اخراج کنند” کامنت های مختلفی به دستم رسید. هر چند بسیاری از کامنت ها از نظر علمی شایسته توجه نبود، اما برخی نیز قابل بحث و گفتگو بود، البته سعی من بر این بوده است که کامنت ها بدون پاسخ نماند. یکی از کامنت هایی که به خاطر دربرداشتن موضوعات متنوع و سوالات روز، به نظرم قابل توجه رسید، کامنتی است که همراه با پاسخ آن در معرض دید دوستان قرار می دهم، با این امید که اگر نقدی به پاسخ بنده داشتید، مطرح بفرمایید. ابتدا سوال را ملاحظه کنید:

دوستان عزیز                                 
من شیعه ام و بدان افتخار می کنم اما صفوی نیستم غالی نیستم حجتیه ای نیستم .
ولی فکر نمی کنیید این گونه مسائل جز تفرقه میان ما مسلمانان ایجاد کند . دوستان توجه
داریید که در کشور خود ما حداقل ۱۵ ملیون خواهر و برادر اهل تسنن وجو دارد .
ضمنا حالا کتاب های علامه مجلسی خیلی بهتر از این کتاب ها است. مثلا واقعا صیغه یا متعه که در مذهب ما وجود دارد درست است؟؟؟؟ آیا فحشای اسلامی نیست.
باور بفرمایید دوستان اهل تسنن ما هم می توانند از این گونه نکات در مورد ما شیعیان پیدا کنند. ای کاش همه ما که ادعای پیروی از امیر المومنین (ع) دارییم بهتر نیست یک مقدار به سیره و روش آن امام بزرگوار عمل کنییم.
آیا بهتر نیست به عالمان دینی مصلح امان نظییر دکتر سروش دکتر کدیور استاد ملکیان
استاد محمد مجتهد شبستری استاد احمد قابل جناب یوسفی اشکوری و………..
دیگر اندیشمندان مصلح شیعه اجازه بدهیم حقیقت شیعه را برای ما آشکار سازند و خرافه های بیشماری که عموما توسط غلات وارد مذهب امان وارد شده است بزدایند و حقیقت را آشکار سازند.
یا حق

اینک پاسخ سوال:

سلام و ضمن عرض پوزش بابت تاخیر در پاسخ به کامنت شما،                                                               
چند مطلب را لازم میدانم که در جواب مطالب شما بنویسم و امیدوارم که با عنایت کامل ملاحظه بفرمایید.
در مورد آماری که از شیعه و سنی دادید به نظر می رسد که نوعی اغراق شده باشد چون فکر می کنم آمار دقیق تر از وجود حدود هفت و نیم میلیون سنی در ایران حکایت کند، البته تعداد آن ها مهم نیست، مهم این هست که آنان هم به عنوان شهروند دارای حقوقی هستند که باید استیفا بشود و در این مورد هیچ اشکالی به نظر من نمی رسد.
اما در مورد مطالبی که در وبلاگ می نویسم، سعی من براین است که مطالب را بدور از هرگونه تعصب و فقط با دید علمی و منطقی و با تکیه بر مصادر و منابع دست اول و معتبر اهل سنت نقل و تحلیل کنم. از این کار دو هدف دارم، یکی در مورد شیعیان است که با خواندن این مطالب نسبت به حقانیت مذهب خود استوارتر شوند و دیگری در مورد اهل سنت است که با خواندن این مطالب نسبت به مذهب خود به تفکر بپردازند و در حقانیت آن تامل کنند که صد البته این مسایل به خاطر اهمیت مساله دین و امامت به نظر من مهم می آید، پس اگر نتیجه طرح مباحث علمی تفرقه باشد به نظر شما چه زمان و مکانی مناسب طرح این گونه مباحث خواهد بود؟ می دانید که هم در شیعه و هم در اهل سنت کتب فراوانی در مورد تحلیل حقانیت هر کدام از این دو مذهب عمده نوشته شده و می شود، طبیعی ست که تجزیه و تحلیل این امور در ساحت علم و بدور از خشونت و تعصب مطلبی ست که باور همه محققین و حتی سردمداران منطقی تقریب می باشد.                                                           
چیزی که مهم است آن است که مابتوانیم با توجه به نوع طرح مباحث به نیتی که در پشت آن است برسیم و آن گاه قضاوت کنیم که یک مطلب تفرقه انگیز است یا تامل برانگیز. مطالبی که در وبلاگ پست می کنم، تماما مطالبی ست که در کتب مختلف وجود دارد و من فقط با عینک نقد و بررسی به آن نگاه می کنم و پس از طرح سوالاتی نتیجه رابه عهده خوانندگان عزیز واگذار می کنم، امیدوارم هدف واقعی من از نوشتن این مسایل برای جناب عالی روشن شده باشد.

مطلب دیگری که لازم است بیان کنم، مساله ای ست که شما در مورد کتب علامه مجلسی رضوان الله علیه، نوشته اید. به عنوان یک توضیح کلی باید عرض کنم که تفاوتی که میان کتب مرحوم علامه مجلسی قدس سره با کتب معتبر اهل سنت وجود دارد این است که در میان کتب اهل سنت شش کتاب به صحاح سته شهرت داشته و همه مطالب آن بدون هرگونه بررسی سندی مورد پذیرش اهل سنت قرار می گیرد. این در حالی ست که کتب علامه مجلسی رحمةالله علیه هیچ کدام چنین وضعی ندارد، یعنی نه خود علامه به درستی کلیه مطالب موجود در کتب اش شهادت داده و نه هیچ یک از علمای پس از ایشان چنین موضعی نسبت به آن اتخاذ کرده اند. احادیث موجود در کتب ایشان تک تک مورد بررسی های کارشناسانه قرار می گیرد و هر کدام که دچاراشکال بود، مردود اعلام می شود. پس شاید روایاتی که شما را به چنین موضعی در برابر این عالم بزرگ شیعی وادار کرده است، از جمله روایاتی باشد که از منظر کارشناسانه مورد نفی اهل تحقیق باشد. این مساله از بزرگی این عالم نمی کاهد چه این که ایشان با اقدام به تالیف موسوعه بزرگبحارالانوار” مجموعه احادیث موجود را از خطر معدوم شدن حفظ کرد و ارزیابی و راستی آزمایی آن را به عهده علمای پس از خود وانهاد.

در نتیجه نگاه ما به تالیفات علامه مجلسی قدس سره نگاه نقادانه با لزوم بررسی ست و این تفاوت عمده میان کتب ایشان و سایر کتب شیعه با کتب صحاح اهل سنت است. امیداورم با دقت کاملا به کنه مساله پی برده باشید.
اما مساله ای که به عنوان مثال برای ضعف کتب علامه مجلسی رضوان الله علیه بیان کردید مساله ازدواج موقت است. به نظر می رسد شما این مساله را برای اثبات نادرستی و اشکال در کتب ایشان نوشته اید. برای توضیح این که مساله ازدواج موقت هیچ ارتباطی با علامه مجلسی قدس سره و تالیفات ایشان ندارد لازم است توجه شما را به کتبی که پیش از علامه مجلسی رضوان الله علیه نوشته شده است جلب کنم که مساله ازدواج موقت در آن کتب نیز ذکر شده است. مهم تر از همه ی این مسایل آیه ای در قرآن است که به صراحت این نوع از ازدواج راتشریع کرده و آن را به عنوان نوعی از ازدواج از نظر خداوند مقرر داشته است. اگر فرصت کردید به این آیه از قرآن و تفاسیر آن مراجعه فرمایید:
« و زنانی را که متعه { = ازدواج موقت} می کنید، واجب است مهریه آنان را بپردازید و گناهی برشما نیست در آن چه بعد از تعیین مهریه با یکدیگر توافق کرده اید، خداوند دانا و حکیم است » سوره نساء، آیه 24
پس مساله ازدواج موقت مساله ای ست که از ناحیه خداوند متعال تشریع گریده و سنت پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم می باشد. این ازداوج پس از ارتحال رسول الله صلوات الله علیه وآله تا مدتی پس از به خلافت رسیدن عمربن خطاب در میان مسلمانان جاری بود. این خلیفه پس از اقرار به این که ازدواج موقت در زمان پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم حلال بوده است ، آن را ممنوع اعلام کرد و برایش مجازات قرار داد.

در نتیجه این مساله ، مساله ای است که نه به علامه مجلسی رحمه الله ارتباطی دارد و نه به هیچ یک از عالمان پیش از ایشان و نه حتی به ائمه شیعه علیهم السلام ، تشریع خداوند متعال و قانونی الهی ست که کسی حق ندارد آن را رد کند (البته از منظر شرعی). این نیز موجب اسف فراوان است که شما چطور از این نوع ازدواج به “فحشای اسلامی” تعبیر کرده اید! آیا ما حق داریم قانونی را که خود فرستنده ی اسلام تشریع کرده و تقنین فرموده است، به میل خود تغییر دهیم یا از آن به عنوان فحشا یاد کنیم؟ آیا ما می توانیم چیزی را که خداوند جعل کرده و قرار داده است، مطلبی بدانیم که از نظر خداوند عمل زشت یا فحشا باشد؟ بهتر است شما از نگاه خود سخن بگویید و چیزی را به اسلام نسبت ندهید، ازدواج موقت از نظر اسلام به عنوان یک نوع ازدواج به رسمیت شناخته شده و عملی مستحب است مانند ازدواج دائم.

در مورد سایر کتب شیعه هم ما آمادگی داریم که روایاتی را که مدنظر اهل سنت است پس از بررسی های کارشناسانه در مورد اسناد آن، تحلیل کرده و هرکدام را جداگانه بررسی کنیم و هیچ ابایی از بیان این که یک روایت ضعیف است،نداریم.

جناب عالی اسامی افرادی را آوردید که هریک از آنان در سطح و مرتبه ای از دانش هستند و نمی توان آنان را در یک رده علمی دانست. اساسا این مطلب را که همه ی دیدگاه ها قابل عرضه به مجامع علمی هستند، قبول دارم و تا جایی که به خاطر دارم، هیچ یک از علمای بزرگ حوزه در گذشته و حال نه در گفتار و نه در کردار مانعی برای طرح مباحث نواندیشانه نبوده اند. مهم آن است که افرادی که یاد کردید، کدام یک حاضرند مسایل خود را در یک کنفرانس علمی و با حضور مجتهدین که عقلا تنها کسانی هستند که اسلام شناس محسوب می شوند، مطرح کنند؟
اساسا افرادی که نام بردید و بعضا هیچ کدام از مراحل ضروری برای شناخت دین را طی نکرده اند، به نظر شما تا چه حد مطالبی که مطرح می کنند درست و قابل عرضه است؟ آیا این درست است که ما صرفا به خاطر نام ایده های آنان و دلفریب بودن عنوان روشنفکری به هر ایده ای میدان عمومی برای طرح بدهیم و توجهی به ساختار شکنی نادرست آن نداشته باشیم؟ اگر دقت کرده باشید، هرگاه یکی از این افراد نام برده که جایگاه علمی وی تا حدودی مورد قبول حوزه های تخصصی دین شناسی است، مطلبی را عرضه می کند، یکی از اسلام شناسان متخصص به پاسخ گویی برخاسته و مقالاتی رد و بدل می گردد. بدین لحاظ است که مخلوط کردن مسایل تخصصی با موضع گیری های سیاسی یکی از بزرگترین اشتباهات در ساحت علم و مناظرات علمی ست.
در مورد مطالب مربوط به غلات نیز باید عرض کنم، همانطور که در اساس دین عقل تاکید به رجوع به صاحب نظران متخصص دارد، در سایر موارد از جمله مطالبی که به قول شما غلات وارد دین کرده اند، نیز همین نظر را از ناحیه ی عقل می بینیم. چه بسیار است مطالبی که برخی آن را به عنوان غلو می بینند اما یک متخصص در دین با استناد به روش رایج در حوزه تخصص اثبات می کند که هیچ رنگی از غلو در آن نیست.
دوست عزیزم! نام افراد مهم نیست، آن چه اهمیت دارد میزان دانش آنان از دین و به عبارت دیگر تخصص آنان در این میدان است. من شخصا به هیچ وجه با سیاسی شدن اصل مطلب و پاسخ به آن موافق نیستم و این را اشکالی بزرگ در راه ترقی و پیشرفت می دانم، اما این مطلب را که چشم و گوش بسته و فقط به صرف مارک روشنفکری ، تفکری را درست بدانم و آن را در راه اصلاح دین از پیرایه ی غالیان بدانم، موافق نیستم. به نظر من تنها راه منحصر برای شناخت دین اصیل و آن چه توسط آخرین فرستاده خداوند صلی الله علیه و آله وسلم به دست ما رسیده، رجوع به ائمه اطهار علیهم السلام است که همین مطلب مفاد “حدیث ثقلین” می باشد که میان شیعه و سنی مورد پذیرش است و از احادیث متواتر محسوب می شود. پس از ائمه علیهم السلام نیز تنها کسانی را برای اظهار نظر در مورد دین می پذیرم که با طی مراحل خاص در این مطلب به تخصص دست یافته و از تمام انگیزه های سیاسی و … دور باشند و گمان نمی کنم رجوع به متخصص مطلبی باشد که کسی در لزوم آن و انحصار راه در آن کوچک ترین تردیدی داشته باشد.

از کامنت شما ممنونم و منتظر نظرات بعدی شما هستم، موفق باشید التماس دعا.

 

shallagh 

دین اسلام علاوه بر احکام مربوط به عبادت و … قوانین جزایی نیز دارد. بدین معنی که برخی از اعمال در درجه ای از زشتی قرار دارد که مرتکبان آن مورد مجازات قرار می گیرند. یکی از کارهایی که خداوند قبح آن را به صورت اعلام تحریم بیان فرموده است، شراب خواری است. در آئین اسلام شراب خواری حرام بوده و کسی که به این کار دست یازد پس از اثبات آن با شرایط مقرر، حد می خورد. مجازات چنین کسی 80 ضربه تازیانه است.

در اسلام نوشیدن شراب به اندازه ای زشت شمرده شده که حتی همنشینی با کسانی که مشغول شراب خواری هستند، نهی شده و نشستن برسرسفره ای که شراب در آن وجود دارد، بسیار ناپسند دانسته شده است. تمام این مطالب حکایت از این دارد که تا چه اندازه این ماده و نوشیدن آن نزد خداوند منفور است. با این وجود فقط کسی که اقدام به نوشیدن شراب می کند، سزاوار مجازات است نه کسی که تنها در کنار شراب خواران بوده است. در این میان خلیفه دوم اهل سنت عمر بن خطاب، نظر دیگری دارد. به این واقعه تاریخی توجه فرمائید:

چند نفر را با مقداری شراب دستگیر کرده نزد عمر آوردند. فردی روزه دار نیز در میان آنان بود که شراب نخورده بود. عمر دستور داد شراب خوارن وآن شخص را تازیانه زدند. به عمر گفتند: این فرد روزه بوده و اصلا شراب نخورده است. عمر گفت: چرا با این شراب خواران نشسته بود؟ (1).

آیا قانون گذاری در مورد امور شرعی در اسلام به عهده اشخاص نهاده شده یا مسلمانان موظفند دستورات ابلاغ شده از ناحیه خداوند را گردن نهند؟ آیا در میان قوانین شرعی چنین قانونی وجود دارد که همنشین شراب خوار نیز مانند او باید مجازات شود؟ در این صورت چه تفاوتی میان کسی که مرتکب این عمل زشت گردیده و کسی که این کار را نکرده، وجود دارد؟ آیا این احتمال وجود نداشت که شخصی که با شراب خواران همنشینی کرده از سراجبار یا به خاطر نصیحت کردن آنان، تن به این همنشینی داده باشد؟ در صورت وارد بودن این احتمال مگر قانون شرع نمی گوید حدود و مجازات فقط در صورت یقین به ارتکاب عمل است و اگر شکی در این زمینه وجود داشت، دیگر نباید مجازات اعمال شود؟ اگر همنشینی به خاطر انجام عملی پسندیده ( نهی و نصیحت گناه کار ) باشد، چرا باید تازیانه را وارد صحنه کرد، در این صورت چه تفاوتی میان کسی  که با چنین نیتی همنشینی کرده و کسی که با رضا و رغبت همنشینی کرده است وجود دارد؟ آیا به جای تقدیر از کسی که به نهی از منکر پرداخته باید او را به باد تازیانه گرفت؟ به راستی این قوانین در کجای شریعت اسلام نوشته شده است؟ آیا خلیفه رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم نباید بر اساس دستورات ایشان عمل کند؟ آیا عمر می دانسته که این شخص مجازات ندارد یا نمی دانسته ؟ اگر می دانسته، چرا این کار را انجام داده و اگر نمی دانسته، اهل سنت به چه دلیل وی را خلیفه رسول اکرم صلی الله علیه وآله و سلم می دانند؟

 

 

پی نوشت ها:

1- کنزالعمال، متقی هندی، جلد5، صفحه 477، ناشر: موسسة الرسالة، بیروت، لبنان

مسند احمد، جلد2، صفحه 427

 

namaze-eid 

همان طور که بارها یادآوری کرده ام، بنابر اعتقاد مسلمانان انجام دستورات خداوند منوط به رعایت کردن شرایطی است که خود خداوند متعال به وسیله پیامبرش صلی الله علیه وآله وسلم به مسلمانان ابلاغ کرده است. یکی از عباداتی که به دستور خداوند بر مسلمین واجب شده، نماز عید است. گذشته از تمام شرایطی که برای نماز عید مقرر گریده، شکل کلی آن عبارت است از: ابتدا دو رکعت نماز و سپس دو خطبه. اهل سنت نیز در کتب معتبرشان این شکل کلی را برای نماز عید، نقل کرده اند.

 

صحیح مسلم و دیگر کتب اهل سنت، از پیامبر خدا صلی الله علیه وآله وسلم نقل کرده اند که خطبه های نماز عید پس از دو رکعت نماز خوانده می شود (1).

این در حالی است که عثمان سومین خلیفه اهل سنت، دو خطبه را پیش از دورکعت نماز خوانده است (2).

 

آیا یکی از شرایطی که عثمان هنگام منصوب شدن به خلافت از سوی شورایی که توسط عمر تعیین شده بود، پذیرفت و بدان متعهد شد، رعایت سنت پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم نبوده است؟ آیا بنابر نقل صحیح مسلم، پیامبر خدا صلی الله علیه وآله وسلم خطبه های نماز را پس از دو رکعت نماز عید نمی خوانده اند؟ پس چرا عثمان بر خلاف سنت رسول گرامی اسلام صلوات الله علیه عمل کرده است؟ آیا اهل سنت بین درستی عمل عثمان و صحیح بودن کتاب مسلم، کدام را انتخاب می کنند؟ یا باید بپذیرند که عثمان بر خلاف سنت رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم عمل کرده و یا باید قبول کنند که مطالب موجود در صحیح مسلم نمی تواند تماما صحیح باشد. اگر خلیفه ای به رعایت سنت پایبند نباشد، از دیگر مسلمین چه انتظاری می رود؟!

 

 

پی نوشت ها:

1- صحیح مسلم، جلد2، صفحه5، ناشر: دارالفکر، بیروت، لبنان

سنن ترمذی، جلد2، صفحه411، حدیث 531

2- نیل الاوطار من احادیث سید الاخیار، شوکانی، جلد3، صفحه294، ناشر: دارالحدیث، قاهره، مصر

فتح الباری بشرح صحیح البخاری، ابن حجر عسقلانی، جلد2، صفحه524، ناشر: دارالریان للتراث، قاهره، مصر

تاریخ الخلفاء، سیوطی، صفحه165، ناشر: الشریف الرضی، قم، ایران

 

1 به بهانه هفته اول ربیع الاول، روزهای هجوم سقیفه سازان به خانه حضرت زهرا سلام الله علیها و امیرالمومنین علیه السلام و شهادت حضرت محسن بن علی علیه السلام

سوگند به نام آنکه به قلم سوگند یاد کرد،

سوگند به نام آنکه قلب را آشیانه مهر یار کرد،

و سوگند به نام آنکه به آفرینش بشر مباهات کرد،

که خواهم شکست قلمم را اگر ننویسد و پاره پاره خواهم کرد قلبم را اگر عاشقی نکندو خود را بشر نخواهم نامید اگر برگزیدگان معبودم رانشناسد.

خدای را ای قلب!  نمی از جوششت به قلم ده تا بخروشد،

خدای را ای قلم!  بر کاغذم خون ببار تا ثبت کند،

خدای را ای کاغذ!  جوشش قلبم را و خروش قلمم را بر خود نگاه دار تا ببینند،

و خدای را ای آدم!  بخوان و ببین شرح بیداد خزان را.

 ببین شهری را که از عطر دلاویز صاحب خلق عظیم مست است،

ببین بزرگمردی را که رسم عبودیت و بندگی به خلایق آموخت و آنان را از ضلالت رهانید،

ببین نگاری را که کوشید تا مردمان را از وادی جهالت و مردار خواری و فرزندکشی کوچ داد،

ببین رسولی را که سختی کشید و رنج برد و آزار دید تا به ما بیاموزد چگونه باید به خدا رسید.

او مهربان بود و در مقابل آنچه کرده بود و به عوض آنچه کشیده بود هیچ نخواست که سفیر الهی مزدش با کردگار اوست.

اما به مانند او مهربانی و به مثل او دانایی نخواست که با رفتنش رسالتش به فراموشی سپرده شود. نخواست که طراران فکر و دزدان عقیده پس از او دین را عرصه تاخت و تاز قدرت دنیایشان کنند، پس اجری در مقابل زحماتش طلبید و فرمود :  فرزندانم را دوست بدارید.

ولی مگر او چند فرزند داشت؟ آیا کسی نمی دانست؟

همه آگاه بودند که پیامبرشان دختری دارد که از جان عزیزتر می دارد.

همه می دانستند بهشت احمد اوست و همه می دانستند که همه چیز محمد صلوات الله علیه فاطمه علیهاالسلام است.

و اینک او با چشمانی نگران از میان یاران خود پرکشیده است . چشمانی که نگران بوستان بهشتی اوست. بوستانی که مالامال از طراوت هدایت و امامت است و گل های آن نوه های مهربان ترین مرد عالم، نوه هایی که بر دوش پیامبر از او دل می ربودند و او سر و روی شان را بوسه باران می کرد.

اما صبر کنید! در میان این لاله زار غنچه ای هم هست،

غنچه ای که پیامبر شکفتن او را ندید اما وجودش را مژده داد،

غنچه ای که نشکفته پایمال راهزنان سنگدل بوستان نبوی شد،

غنچه ای که دست خزان پرستان بهار ستیز از شاخه اش جدانمود،

محسن را می گویم،

همو که نیامد تا نیامدنش نامردی نامرد مردمان زمانش را به رخ تمام حقیقت جویان آزاده عالم بکشد،

همو که گواه است، گواه مظلومیت آل رسول،

همو که فریاد است، فریاد همیشه تاریخ بر سر غاصبین حقوق آل الله،

همو که اشک است، فرو غلطیده بر گونه تفتیده خاندان وحی،

همو که عقده دل است، عقده دل هر بیداردل عاشق،

همو که تازیانه است، تازیانه ای بر پشت جهل و نادانی و دنیا پرستی روزگاران،

همو که رسوا کننده است، رسوا کننده هر آنکه به دروغ مدعی جانشینی رسول خداست،

و همو که عمویی کوچک است، عموی آنکه خواهد آمد تا انتقامش را بستاند.

سوگند به نام آنکه به قلم سوگند یاد کرد،

سوگند به نام آنکه قلب را آشیانه مهر یار کرد،

وسوگند به نام آنکه به آفرینش بشر مباهات کرد  که خواهم شکست قلمم را اگر ننویسد  و پاره پاره خواهم کرد قلبم را اگر عاشقی نکند . . . . . .

 

 vahabi-va-jenayat

و من قتل مظلوما فقد جعلنا لولیه سلطانا

انا لله و انا الیه راجعون 

امروز روز ارتحال غم بار آخرین فرستاده الهی حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه وآله وسلم و شهادت جان گداز حضرت امام حسن مجتبی سلام الله علیه بود. سرزمین وحی دیگربار در این روز حزن افزا، شاهد سبعیت و ددمنشی کسانی شد که خود را پیرو سنت حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه وآله وسلم می دانند. شیعیانی که برای تجلیل این روز کنار بارگاه ملکوتی رسول اکرم و قبور مطهر ائمه بقیع علیهم صلوات الله اجتماع کرده بودند و دست زاری و التجا به پیشگاه خداوند گشوده بودند و آبرومندترین بندگان حضرت حق را در درگاه او واسطه قرار داده بودند، مورد حمله دژخیمان وهابیت قرار گرفتند.

در این میان دو مطلب ذهن را آزار می دهد و روح را اسیر غم انگیزترین تنش های روانی می کند. حکومت عربستان به عنوان خادم حرمین شریفین چگونه به کسانی که از روش های امربه معروف و نهی از منکر تنها آتش گشودن به سوی زائران را آموخته است و نادرست ترین روش را برای اصلاح آن چه به غلط شرک می پندارد، برگزیده است، میدان داده است؟ چرا نه تنها در برابر اینان واکنشی نشان نمی دهد بلکه درصدد است بازماندگان مجروح این حادثه تلخ را محاکمه کند؟

از سوی دیگر حکومت ایران، چرا حتی در حد یک خبر به پوشش این حادثه فجیع نپرداخته است؟ چرا وزارت خارجه حتی با احضار سفیر سعودی مراتب اعتراض دولتی را که خود را دولت ارزش محور می داند، به حکومت عربستان تسلیم نکرده است؟ آیا کسانی که امروز در حرم پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم زیر آتش سلاح های ماموران امر به معروف و نهی از منکر قرار گرفتند، مسلمان نبودند؟ آیا تنها باید برای اربعین شهدای غزه اعلام عزا کرد یا شیعیان نیز در فرهنگ پشتیبانی از مظلوم و محکوم کردن ظالم جایگاهی دارند؟ چرا از نظر دولت ایران تنها و تنها صهیونیست ها جنایت کار و ناقض قوانین حقوق بشر هستند و وهابیت ظلم پیشه سزاوار محکوم کردن حتی زبانی، نیست؟ آنانی که نشسته اند و برای اندک ظلم صهیونیست بیانیه و پیام صادر می کنند، چرا در برابر این ظلم آشکار وهابیت سکوت کرده اند؟ دولت ایران این دوگانگی در رفتار علیه ظالم را چگونه توجیه می کند؟

کجایند کفن پوشانی که در فرودگاه بست نشستند و با اصرار درخواست کردند که برای کمک به مردم بی دفاع غزه به آن منظقه اعزام شوند؟

دستگاه دیپلماسی خارجی دولت ایران چه استراتژی در برابر این حملات ددمنشانه اتخاذ کرده است؟ آیا منتظرید تا وهابیت صریحا و علنا اعلام جنگ کند تا به خود آیید و اقدامی صورت دهید؟

شهر خالی است ز عشاق بود کز طرفی /  مردی از خویش برون آید و کاری بکند؟

 

image9 

دین ما نیز چون سایر ادیان دارای قوانینی است که باید از سوی حاکم دینی مورد عمل قرار گیرد. این قانون ها مشروط به شرایطی می باشد که تنها دانایان از آن مطلع هستند. هرگاه قدرت در اختیار افرادی که به نام دین حاکم شده اند، قرار گیرد در صورت ناآگاهی از مقررات و دستورات دین، بلایی ناگوار گریبان گیر جامعه می شود. اگر فردی ناآگاه در مسند حکومت اسلامی بنشیند و بخواهد با تکیه بر نادانی و جهالت خود حکمرانی کند، تنها نتیجه ای که عاید می شود زیان مردم و بدنام شدن اساس دیانت است. به این داستان تاریخی که در زمان خلافت عثمان بن عفان سومین خلیفه مورد قبول اهل سنت، اتفاق افتاده توجه فرمایید.

روزی زنی را نزد “عثمان بن عفان” آوردند که در ششمین ماه بارداری وضع حمل کرده و فرزندش را به دنیا آورده بود. عثمان دستور داد که آن زن را سنگسار کنند. در این هنگام علی بن ابیطالب ( سلام الله علیه ) گفت: حکم این زن سنگسار نیست، خداوند متعال در قرآن می فرماید: « و دوران حمل و از شیربازگرفتن اش سی ماه است » (1)  و نیز می فرماید: « مادران فرزندان خود را دو سال تمام شیر می دهند، این برای کسی است که بخواهد دوران شیرخوارگی را تکمیل نماید  » (2). با توجه به این دو آیه وضع حمل می تواند در شش ماهگی صورت گیرد، پس سنگسار بر این زن نیست (3). عثمان با شنیدن این استدلال شخصی را به دنبال آن زن فرستاد. فرستاده عثمان زمانی رسید که آن زن سنگســــــــار شده بود (4).

به روشنی ملاحظه می فرمایید که دوری این خلیفه اهل سنت از دانش دینی، باعث شد یک زن پاک دامن سنگسار شده و کشته شود. به راستی اهل سنت در برابر این گونه اعمال خلفای خود چه پاسخی دارند؟ صرف این که بگویند اجتهاد کرده و خطا از آب درآمده، آیا مساله حل می شود؟ بر فرض این که بپذیریم این خلیفه اهل اجتهاد بوده است، از چه روشی برای اسنباط حکم شرعی استفاده کرده است؟ در کدام مورد از آیات قرآن و سنت شریف نبوی صلی الله علیه وآله وسلم آمده که زنی که در شش ماهگی وضع حمل می کند، زنا کار است و باید سنگسار شود؟ مبنای اجتهاد عثمان چه بوده است؟ چرا با وجود صحابی بزرگی مانند امیرمومنان علی علیه السلام، خلافت را درخور کسانی می دانید که این گونه با احکام خدا و دین رفتار می کنند؟ آیا از دیدگاه عقل، با وجود کسی که عالم است و تمام احکام دین را به درستی می داند، نوبت به اشخاصی مانند عثمان می رسد؟

 

 

پی نوشت ها:

1- سوره احقاف، آیه 15.

2- سوره بقره، آیه 233 .

3- در واقع استدلال امیرمومنان علیه السلام به این دو آیه با استفاده از زمانی که بیان شده است، می باشد. به این معنی که یک آیه زمان شیردهی را دوسال می داند که برابر با بیست و چهار ماه می شود. آیه دیگر مجموع زمان شیردهی و حمل را سی ماه دانسته است. با کسر کردن بیست و چهار ماه شیردهی از سی ماه، شش ماه باقی می ماند که بیان کننده کوتاه ترین زمان بارداری خواهد بود. در نتیجه عثمان نباید آن زن را به اتهام زنا و به دلیل این که زودتر از موقع فرزند خود را به دنیا آورده است، محکوم به سنگسار می کرد.

4- منابع اهل سنت:

الف- کتاب الموطا، امام مالک، جلد2، صفحه 825 (کتاب الحدود، حدیث11)، ناشر: داراحیاء التراث العربی، بیروت، لبنان

ب- الاستذکار، ابن عبدالبر، جلد7، صفحه 491، شماره 1531، ناشر: دارالکتب العلمیة.

ج- الفصول فی الاصول، جصاص، جلد1، صفحه106 (پاورقی).

د- سنن بیهقی، جلد7، صفحه 442.

ه- الدر المنثور، سیوطی، ذیل آیه « و وصینا الانسان بوالدیه حسنا ».

و- مسند احمد، جلد1، صفحه 104.

ز- کنزالعمال، متقی هندی، جلد3، صفحه227.

قابل توجه این که برخی از منابع شیعه ( وسایل الشیعة، الحرالعاملی، جلد21، صفحه 382 ) این ماجرا را در مورد عمربن خطاب خلیفه دوم اهل سنت، نقل کرده اند.

 

 emamali3

هرچند همیشه پیش از نقل یک مطلب تاریخی مقدمه ای می نویسم، اما این بار بدون مقدمه سراغ نقل مطلب می روم، چه این که خود این داستان به اندازه کافی عبرت آموز هست.

در کتاب “استیعاب” از امام مالک نقل شده که زمانی که عثمان ( سومین خلیفه اهل سنت ) کشته شد، تا سه روز جسدش را در زباله دانی انداخته بودند. شب چهارم دوازده نفر جمع شدند که در میان آنان این افراد بودند، حویطب بن عبدالعزی، حکیم بن حزام، عبدالله بن زبیر، محمد بن حاطب و مروان بن حکم. زمانی که این اشخاص جسد عثمان را برداشتند و به قبرستان رساندند، گروهی از قبیله بنی مازن صدا زدند: به خدا قسم که اگر او در این جا دفن کنید، فردا ما به مردم خبر می دهیم که او را از قبر بیرون آورند. پس بار دیگر جسد عثمان را برداشتند و بر تخته ی دری نهادند. سر جسد به آن تخته می خورد و صدای تق تق می کرد. همچنان جسد را می بردند تا به “حشّ کوکب” ( گورستان یهودیان ) رسیدند. آن گاه گودالی برای او کندند. دختر عثمان به نام عایشه، همراه آنان بود و چراغی به دست داشت. زمانی که خواستند عثمان را دفن کنند، آن دختر فریاد کشید. در این هنگام عبدالله بن زبیر به او گفت: والله اگر ساکت نشوی گردنت را می زنم، پس او ساکت شد و عثمان را دفن کردند (1).

سال ها بعد زمانی که معاویه به خلافت رسید، دیواری را که حایل میان قبرستان مسلمانان و یهودیان بود، برداشت تا قبر عثمان در کنار قبور مسلمانان قرار گرفت (2).

به رسم معمول پس از پایان یافتن این نقل نیز سوالاتی مطرح می کنم و در انتظار جوابی که هیچ گاه دریافت نکرده ام، می مانم.

این وقایع در زمان خلافت امیرمومنان علی علیه الصلاة والسلام رخ داده است. به نظر شما چه دلیلی سبب شد که ایشان علیه السلام نسبت به تدفین عثمان هیچ اقدامی انجام ندهند؟ آیا دفن مسلمان واجب نیست؟ آیا اگر امیرالمومنین علیه السلام عثمان را مسلمان می دانستند، از دفن وی فروگذار می کردند؟ سایر صحابه رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم در چه وضعی بودند؟ چرا آنان نسبت به تدفین وی اقدامی انجام ندادند یا چرا به خلیفه وقت امیرمومنان علی علیه السلام، در این مورد پیشنهاد یا اعتراضی نکردند؟ اگر شما اجماع مسلمین را دلیل درستی نظر آنان می دانید، آیا در مورد عدم تدفین عثمان اتفاق نظر میان مسلمین و اهل حل و عقد وجود نداشت؟ آیا می توان منکر این شد که پیامبر خدا صلی الله علیه وآله وسلم در بیانی قاطع، مولا علی علیه السلام و حق را از هم جدا نشدنی اعلام کردند؟ آیا نتیجه این فرمایش رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم درست بودن عمل امیرمومنان علیه السلام در بی اعتنایی به جنازه عثمان نیست؟ در این صورت شخصی که تدفین جنازه او لازم نیست چگونه شخصی است؟ اهل سنت در جمع بین درستی کار امیرمومنان علیه السلام و پیروی از خلافت عثمان چه راهی را پیشنهاد می کنند؟ ای کاش کسانی که داعیه رهبری مسلمانان را دارند از عاقبت عثمان درس می گرفتند.

 

 

پی نوشت ها:

1- الاستیعاب، جلد 3، صفحه 80، ناشر: داراحیاءالتراث العربی، بیروت، لبنان

مختصر تاریخ دمشق، جلد 16، صفحه 272،ناشر: دارالفکر، بیروت، لبنان

2- البدایة و النهایة، جلد 7، صفحه 214، ناشر: داراحیاءالتراث العربی، بیروت، لبنان

کامل ابن اثیر، جلد 3، صفحه 180، ناشر: دارصادر، بیروت، لبنان

شرح ابن ابی الحدید، جلد 2، صفحه 158، ناشر: داراحیاءالتراث العربی، بیروت، لبنان

تاریخ طبری، جلد 3، صفحه 438

 

« Newer Posts - نوشته‌های قدیمی‌تر »