خوراک‌ها:
نوشته‌ها
دیدگاه‌ها

 

در طول تاریخ انسان های بسیاری بوده اند که به نام خاصی غیر از اسم خودشان شناخته می شده اند. این نام که از آن به عنوان لقب یاد می شود، گاهی بر گروهی از افراد اطلاق می شده، مانند “فرعون” که نام عمومی پادشاهان مصر، یا “کسری” که نام پادشاهان ایران بوده است؛ و گاهی برای یک شخص خاص معروف می شده، طوری که هیچ کس دیگری به آن نام شناخته نمی شده است، مانند “ابوالبشر” که نام خاص حضرت آدم نبی علیه السلام یا “ذوالقرنین”، که هر یک نام شخص خاصی بوده و به دیگران گفته نمی شود.
از نگاهی دیگر، القاب گاهی از سوی انسان ها به شخص یا اشخاص داده می شود و گاهی از سوی خداوند. به عنوان مثال لقب “خاتم الانبیاء” لقبی ست که از سوی خداوند متعال به آخرین فرستاده اش حضرت محمد مصطفی صلی الله علیه وآله وسلم، اعطا گردیده است. (1)
لقبی که در این نوشتار به بحث در مورد آن می پردازیم، لقب “امیرالمومنین” است. در نظر شیعیان به استناد روایات، این لقب در انحصار مولا امام علی علیه السلام می باشد و دیگران حتی امامان پس از ایشان علیهم السلام نباید به این لقب خوانده شوند. براساس این روایات، حتی امام زمان مهدی موعود ارواحنا فداه نیز دارای این لقب نمی باشند. (2)
شیعه وسنی راوی حدیثی از وجود گرامی رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم می باشند، که ایشان لقب “امیرالمومنین” را برای حضرت امام علی بن ابیطالب علیه السلام قرار دادند. (3) بنابراین عنوان “امیرالمومنین” برای ایشان از امور مسلم نزد عامه و خاصه است. حال بنگریم چگونه خلیفه دوم اهل سنت عمر بن خطاب، امیرالمومنین لقب یافت. منابع اهل سنت این گونه نقل کرده اند:
زمانی که رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) از دنیا رحلت کردند، مردم به “ابوبکر” خلیفۀ رسول الله لقب دادند. وقتی “ابوبکر” از دنیا رفت، به “عمر” گفتند: خلیفۀ خلیفۀ رسول الله. در این اوضاع و احوال بود که “عمر” گفت: این لقب بسیار طولانی ست، اگر من هم از دنیا بروم، شما به کسی که جانشین من خواهد شد، می گوئید: خلیفۀ خلیفۀ خلیفۀ رسول الله؛ شما مومنین هستید و من امیر شما، پس عمر، امیرالمومنین خود خوانده شد. (4)
اگر قرار باشد هر کس به هر طریقی بر مسلمانان حکومت یافت، لقب “امیرالمومنین” را برخود نهد، جای تعجب نیست که امثال معاویه و یزید و… نیز در این لقب طمع کنند. کسی سزاوار لقب “امیرالمومنین” است که اوصاف و ویژگی های “مومن” را که در کتاب خدا و سنت پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم آمده است، در بالاترین حد دارا باشد. به نحو اجمال باید گفت که از مهم ترین ویژگی های مومن، علم و تقوی است. تاکنون طی پانزده قسمت، به بررسی میزان دانش و علم دینی خلفای اهل سنت، پرداخته ایم. مرور این مطالب به روشنی ثابت می کند که خلفای اهل سنت به هیچ روی دانش درستی نسبت به دین و مسایل آن نداشته اند. حال چگونه می توان به کسی که اوصاف مومن را حتی در حد معمول، ندارد امیرمومنان گفت؟

——————————————————-

پی نوشت ها
1-
سوره احزاب، آیه 40
2- کافی، جلد1، صفحه411 و 412، ناشر: دارالکتب الاسلامیة، طهران
3- خطبۀ پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم در روز غدیر
4- منابع اهل سنت در این مورد:
الف- الطبقات، ابن سعد، جلد3، قسمت1، صفحه192
ب- تاریخ المدینة المنورة، ابن شبة النمیری، جلد2، صفحه663
ج- تاریخ الطبری، جلد5، صفحه15
د- اسدالغابة فی معرفة الصحابة، جلد4، صفحه71
ه- مناقب عمر، ابن الجوزی، صفحه56
و- تاریخ الخلفاء، سیوطی، صفحه138
ز- تاریخ ابن عساکر، جلد30، صفحه297

 

بانوی حاضر جواب

 

حتما شنیده اید که امیرالمومنین مولا علی علیه السلام بارها در جمع مردم فرموده اند: از من سوال کنید پیش از آن که مرا از دست بدهید. هرچند متاسفانه سوالاتی که از ایشان علیه السلام شده و در تاریخ ثبت گردیده است، نشان از بی توجهی مردم در استفاده از این فرصت بزرگ دارد، اما پس از ایشان کسی پیدا نشد که چنین ادعایی بنماید و خود را پاسخ گوی هرنوع سوالی معرفی کند، مگر آن که سرافکنده گردد.

در کتب تاریخی موردی یافت می شود که فردی این جمله را در میان مردم به زبان آورد. ماجرای شنیدنی آن را که حاوی مسایل اعتقادی نیز می باشد، برایتان نقل می کنم، به امید آن که گامی در مسیر رشد معرفت مان باشد.

روزی “سبط بن جوزی” (1) بر فراز منبر چنین گفت: از من سوال کنید پیش از آن که مرا از دست بدهید.

خانمی از وی چنین سوال کرد: آیا درست است که علی (علیه السلام) در یک شب خود را برای تشییع و تدفین “سلمان” رساند و امور کفن و دفن “سلمان” را انجام داد؛ اما جسد “عثمان” سه روز در زباله دانی بقیع افتاده بود و با وجود حضور علی (علیه السلام) در مدینه، ایشان برای کفن و دفن وی کاری انجام نداد؟ (2)

ابن جوزی گفت: بله، درست است.

زن گفت: در این صورت حتما یکی از آن دو (عثمان یا علی علیه السلام) خطا کار بوده است.

ابن جوزی گفت: اگر تو بدون اجازه همسرت از خانه خارج شده ای، لعنت خدا برتو باد، و اگر با اجازه او از خانه بیرون آمده ای، لعنت خدا بر او باد.

زن جواب داد: آیا “عایشه” با اجازه پیامبر (صلی الله علیه وآله وسلم) برای جنگ با “علی” (علیه السلام) از خانه خارج شد، یا بدون اجازه ایشان؟ (3)

این جا بود که گفتگو پایان پذیرفت. (4)

آری! فرصت ها چون ابر درگذرند، اگر در زمان امیرمومنان علی علیه السلام قدر حضور ایشان شناخته می شد، شاید امروز بسیاری از مسایل بشر به علم الهی آن امام و خلیفه راستین رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم، حل گردیده بود. به راستی چه کسی سزاوار تکیه زدن بر کرسی زعامت و رهبری ست، کسی که کلید حل تمام مسایل در دست اوست، یا کسانی که بارها و بارها به عجز و ناتوانی خود اعتراف کرده اند؟ چه کسی پس از رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم کنار زده شد، و چه کسانی سکان هدایت جامعه را به دست گرفتند؟ اگر امور از ابتدا دردست دانایان قرار می گرفت، آیا امروز اوضاع بشریت بدین گونه رقم می خورد؟ افسوس…

————————————————

پی نوشت ها:

1-  “سبط بن الجوزی” از علمای بزرگ اهل سنت است. کتاب “تذکرة الخواص” از اوست. وی در سال 654ه.ق درگذشته است.

2- برای اطلاع بیشتر از ماجرای دفن “عثمان” به پست آیا می دانید مسلمانان با جنازه عثمان چه کردند؟ در همین وبلاگ مراجعه فرمائید.

3- منظور جنگ “جمل” است که طی آن “عایشه” سوار بر شتر فرماندهی گروهی را در جنگ با امیرمومنان علی علیه السلام برعهده داشت. این در حالی بود که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم فرموده بودند: ای علی! جنگیدن با تو نبرد با من است. گوشه ای از منابع این حدیث مشهور:

الف- مسند احمد، جلد2، صفحه442

ب- سنن ترمذی، جلد5، صفحه699، حدیث3870

ج- سنن ابن ماجه، جلد1، صفحه45، حدیث152

د- مستدرک حاکم، جلد3، صفحه149

ه- ینابیع المودة، صفحه130

و- مجمع الزوائد، جلد9، صفحه121

4- الصراط المستقیم، علی بن یونس العاملی، جلد1، صفحه218، ناشر: المکتبة المرتضویه لاحیاء الآثار الجعفریة

 

فرهنگ قرآن مجید نکات فراوانی را به ما می آموزد. یکی از این آموزه های مهم مساله ی منعم بودن رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم است. این مطلب از جمله عللی ست که شیعیان را به قدرشناسی و سپاس واداشته، جایگاه ویژه ای را برای این آخرین سفیر الهی متصور می سازد. شیعیان با توجه به این موقعیت، دست توسل به سوی ایشان صلی الله علیه وآله وسلم دراز کرده وبرآورده شدن نیازهای خود را از پیامبر رحمت و فرزندان معصوم ایشان علیهم السلام می طلبند.

همین مساله افتراقی مهم میان تفکر شیعی برخاسته از فرهنگ کتاب خدا، با مبنای وهابیت ایجاد می کند. وهابیت هرگونه خواسته از غیر خدا را برابر با مذموم ترین خصوصیت بشری یعنی شرک، می داند. برای روشن تر شدن موضوع به این روایت تاریخی توجه فرمائید تا در پرتو آن اثبات درستی رفتار شیعی به وضوح انجام پذیرد.

روزی ابوحنیفه نزد حضرت امام صادق علیه السلام بود و با هم غذا می خوردند. زمانی که امام علیه السلام دست از غذا کشیدند، بدین گونه حمد خدای را به جا آوردند:

الحمدلله رب العالمین، اللهم هذا منک و من رسولک؛  سپاس خدای جهانیان را، پروردگارا! این نعمت از سوی تو و رسول تو می باشد. ابوحنیفه با شنیدن این جمله که امام علیه السلام نعمت را از جانب رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم دانسته اند، با توهم شرک آلود بودن این کار، معترضانه پرسید:

یا اباعبدالله! اجعلت مع الله شریکا؟ ای اباعبدالله! آیا برای خداوند شریک قرار دادی؟ حضرت امام صادق علیه السلام که عالم به حقایق وحی و کتاب خدایند، به آیاتی از قرآن استناد فرموده و این گونه پاسخ ابوحنیفه را دادند:

ویلک، ان الله یقول فی کتابه: « و ما نقموا الا ان اغناهم الله و رسوله من فضله » (1) وای برتو، خداوند در کتابش می فرماید: « آنها فقط از این انتقام می گیرند که خدا و رسولش آنان را به فضل و کرم خویش بی نیاز ساختند » و یقول فی موضع آخر: « ولو انهم رضوا ما آتاهم الله و رسوله و قالوا حسبنا الله سیوتینا الله من فضله و رسوله » (2) و در جایی دیگر می فرماید: « اگر به آنچه خدا و رسولش به آنان داده اند راضی باشند و بگویند: خداوند برای ما کافی ست، و به زودی خدا و رسولش از فضل خود به ما می بخشند و تنها رضای او را می طلبیم، برای آنها بهتر است. »

پس از پایان کلام حضرت امام صادق سلام الله علیه، ابوحنیفه که در برابر استدلال قرآنی و استوار امام علیه السلام فرومانده بود، چنین گفت:

والله! لکانّی ما قراتهما قط من کتاب الله و لاسمعتهما الا فی هذا الوقت. سوگند به خدا! گویا تا کنون هرگز این دو آیه از کتاب خدا را نخوانده ام و نشنیده ام، مگر اکنون.

این است وضع اشخاصی که خود را عِدل یک امام دانستند و در برابر ایشان با قد علم کردند. امام علیه السلام رفتار خود را منطبق بر آموزه های کتاب الهی نموده اند و ابوحنیفه حتی از وجود این آیات اظهار بی اطلاعی می کند. انصاف بدهید! کدام یک شایسته ی پیروی هستند؟ کسی که داناست یا آن که خود اقرار به نادانی می کند؟ البته امام صادق علیه السلام با زیرکی به وی پاسخ دادند، پاسخی که تا امروز جاری ست و حال مدعیان امروزی را نیز روشن می سازد، کسانی که با ادعای پیروی از کتاب خدا و سنت رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم، تیغ اتهام را به روی شیعیان کشیده اند، در حالی که خود نسبت به حقایق وحی بی اعتنا هستند. به جواب امام علیه السلام دقت کنید:

بلی، قد قراتهما و سمعتهما، ولکن الله تعالی انزل فیک و فی اشباهک: « ام علی قلوب اقفالها » (3) و قال: « کلا بل ران علی قلوبهم ما کانوا یکسبون. » (4) (5) بله به تحقیق این دو آیه را خوانده بودی و شنیده بودی، اما خداوند متعال در مورد تو و کسانی که به تو شباهت دارند، چنین آیاتی را نازل فرموده است: « یا بر دلهایشان قفل نهاده شده است. » و نیز فرموده است: « چنین نیست، بلکه اعمالشان چون زنگاری بر دلهایشان نشسته است. »

آری! گذشتگان و امروزیان تفاوتی ندارند، هرکه از خانه وحی دوری گزیند به هر وادی حیرت سرگردان است و قومی را نیز با خود به سرگردانی و گمراهی می کشاند. این پایان ماجرا نیست، اینان کسانی هستند که هرچند درک نادرستی از کتاب خدا دارند، اما براساس همین درک نادرست، دیگران را متهم می کنند. شیعیان که با تکیه به وحی خداوند اعتقادات خود را سامان داده اند، مدت هاست که متهم به بزرگ ترین اتهامات از جانب وهابیت هستند. آیا این آیات از قرآن نیست؟ آیا وهابیت قرآن را قبول دارند؟ آیا طبق تصریح این آیات، رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم ولی نعمت بشر نیستند؟ آیا فضل پیامبر خاتم صلی الله علیه وآله وسلم در این آیات مقرون به فضل الله نگردیده است؟ آیا این نشانگر جایگاه ویژه ایشان در نظام خلقت نیست؟ آیا شیعیان که با توجه به این آیات متوسل به وجود اقدس خاتم الانبیاء صلوات الله علیه وآله می شوند، مشرکند؟ به راستی وهابیت به وصف نادانی و دوری از دانش قرآن و سنت سزاوارترند، یا شیعیان به اتهام شرک؟ چرا با تعصب نادانی خود را با متهم کردن شیعیان پوشانده، گروه عامل به قرآن و سنت راستین پیامبر صلوات الله علیه وآله را مشرک می دانید و هر از چندی فتوا به نامسلمانی شیعه، پاک نبودن ذبایح شیعیان و حتی فتوا به قتل شیعیان می دهید؟ به کدام دلیل شرعی فتوای وجوب تخریب حرم های مطهر ائمه معصومین علیهم السلام را  صادر می کنید؟ چه زمانی وقت آن است که اندکی در تعالیم وحی تدبر کنید؟

————— ———————————————–

 پی نوشت ها

1- سوره توبه، آیه 59

2- سروه نساء، آیه 59

3- سوره محمد ( صلی الله علیه وآله وسلم )، آیه 24

4- سوره مطففین، آیه 14

5- کنزالفوائد، صفحه 196 – وسائل الشیعة، جلد 24، صفحه351 – بحارالانوار، جلد10، صفحه216

لازم به ذکر است که هرچند روش ارائه ی منبع در چنین مباحثی استناد به کتب اهل سنت می باشد، اما از آن جا که این واقعه همراه با استدلال است، نیازی به ذکر منبع از کتب یادشده نیست چون گفتگو و بحث میان حضرت امام صادق علیه السلام و ابوحنیفه همراه با استناد و ارائه ی دلیل از کتاب الله می باشد، بنابر وجود این استدلال،  از ذکر سند بی نیاز می شویم، البته براساس فحص ما هیچ یک از کتب اهل سنت این مطلب را نقل نکرده اند. مهم آن است که اثبات این جایگاه ویژه برای رسول الله و به تبع ایشان برای خلفای راستین شان علیهم صلوات الله، مستند به قرآن مجید می باشد.

 

غدیر و ظلم دنیاپرستان

 

همان که تو را “امیرمؤمنان” خواند، “پدر امّت” نیز نام نهاد؛

و تو نیز چون مهربان ترین پدر کوشیدی تا امّت را راهنما باشی، غمخوارشان باشی، نوازشگرشان باشی و برای هدایت شان خود را به مشقت افکنی.

پدر! اکنون ما بر کرانۀ تاریخ ایستاده ایم، امروز خود را می نگریم و دیروز تو را؛

دیروزت از شیرین ترین لحظات در ساعات سبزِ “غدیربه تلخ ترین زمان در غصب حقوقت گره خورد؛ دیدی که چگونه ودیعۀ رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم را از تو به ظلم ستاندند و خانه ات را سیاهپوش شهادت کوثر کردند؛

هرچه کوشیدی، دنیا از برابر چشمان دنیاپرستان کنار نرفت و هر روز قصّه ای پرغصّه تر از قبل، دیدگانت را به خون نشاند تا تو را بی یاور و همراه، خانه نشین قدرناشناسی امّت دور از خدا گرداند.

پدر! می دانم آن روز نگران امروز من بودی، می دانستی که اگر غدیر نماند، حقیقت نخواهد ماند، عدالت نخواهد ماند، آزادگی نخواهد ماند و خدا به این دین رضایت نخواهد داد.

می دانستی که جور تاریخ و مردمان آن، آرام آرام یاد حقانیّـت تو را به سخره خواهد گرفت و “غدیرت” را افسانه خواهد خواند، و می دانستی که امروز من برای روایت مظلومیّت تو راهی دراز در مقابل خواهم داشت.

اما پدر! می دانم که می دانی فرزندانت “غدیر” را همواره فریاد خواهند کرد و از آن سمبل امامت و ولایت الهی دفاع خواهند نمود؛

می دانی که فرزندانت دستور پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم را اطاعت خواهند کرد و “غدیر” را برای فرزندانشان بازگو خواهند کرد تا دیو جهل، سایۀ شوم خود را از سر آنان برگیرد.

باری پدر! دیروز تو امروز ما را اسیر غربتش نموده امّا اگر دستانمان تنها توان برداشتنِ قلم را داشته باشد، به عشقت سوگند! خواهیم نوشت؛

خواهیم نوشت که برتو چه رفت و بر امروز ما چه؛

خواهیم نوشت که تو چه پدری بودی و امّت با چنان پدری چه کرد؛

خواهیم نوشت که رفتار دیروز امّت، با امروز ما چه کرد؛

خواهیم نوشت که …

 

رستگاران و اهل بهشت

 

هرگاه به آیات قرآن مجید که در آن یادی از بهشت شده و نامی از رستگاران آمده می رسیم، همه آرزو می کنیم که از جمله آنان باشیم؛ رستگاران اهل بهشت. هرچند به خاطر اهتمام به بازبینی موارد ذکر شده در کتب مهم اهل سنت در مورد خلفا، کمتر فرصت کرده ام مطالبی را در مورد آیات قرآن تقدیم دارم، اما این بار به دلیل نزدیکی عید بزرگ غدیر قصد دارم مطالبی را در این مورد بنگارم. در این راستا دو آیه از قرآن کریم را مرور می کنیم.

1- اولئک علی هدی من ربهم و اولئک هم المفلحون. (1)

آنانند که از سوی پروردگارشان بر راه هدایت اند و آنانند که رستگارند.

2- و الذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک اصحاب الجنة هم فیها خالدون. (2)

و کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته انجام دادند، اهل بهشت اند و در آن جاودانه اند.

گرچه شیعیان با توجه به دلایل فراوان از جمله «حدیث ثقلین» راه درک درست آیات کتاب خدا را تنها تمسک به عترت پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم می دانند، اما از آن جهت که شاید این رویکرد شیعی، مخاطبان نوشته را محدود سازد، بنابر معمول سراغ کتب اهل سنت رفته، توضیح این آیات را از عالمان اهل سنت جویا می شویم. به راستی آنان که از سوی پروردگار در راه هدایت هستند و رستگارند، و آنان که ایمان آورده و کارهای شایسته انجام داده اند و جاودانه در بهشت خواهند بود، چه کسانی هستند؟

در مورد آیه اول بسیاری از منابع تفسیری اهل سنت نقل کرده اند که پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم در حالی که به امیرمومنان علی علیه السلام اشاره می کردند، فرمودند: این و حزبش رستگارانند. (3)

در مورد آیه دوم نیز منابع بسیاری از اهل سنت از رسول اکرم صلوات الله علیه وآله نقل کرده اند که علی و شیعیان او اهل بهشت هستند. (4)

نکته جالبی که در هر دو آیه فوق دیده می شود، تقدیم ما حقه التاخیر است؛ به عبارت دیگر کلمه ای در این دو آیه وجود دارد که پیش از مکانی که از نظر دستور زبان عربی باید قرار داشته باشد، جای گرفته است. این کلمه «اولئک» می باشد. طبق قواعد زبان عربی هرگاه کلمه ای از جای خود مقدم شد، رساننده مفهوم حصر است. به شکل خلاصه در این دو آیه – و بسیاری آیات دیگر- منظور این است که تنها شیعیان و حزب امیرالمومنین حضرت علی علیه السلام رستگاران و اهل بهشت هستند.

نکته جالبی هم که در روایات اهل سنت در مورد این دو آیه به چشم می خورد، به کاربردن کلمه «حزب» و «شیعه» از جانب پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم است. وقتی خود نبی اکرم صلوات الله علیه پیروان حضرت امیرالمومنین علی علیه السلام را شیعه نامیده اند، چطور برخی کم اطلاعان اهل سنت به خود جرات می دهند و تشیع را فرقه ای جدید و بدون اصالت می نامند؟ آیا اینان کتب مذهب خود را نیز قبول ندارند؟

 ——————————————————–

 پی نوشت ها:

1- سوره مبارکه بقره، آیه 5

2- سوره مبارکه بقره، آیه 82

3- برخی از این منابع اهل سنت عبارتند از:

الف-  شواهد التنزیل، حاکم حسکانی، جلد1، صفحه 70-69

ب- ما نزل من القرآن، حبری، جلد1، صفحه231، چاپ بیروت

ج- ما نزل من القرآن فی علی (علیه السلام)، ابونعیم اصفهانی، صفحه253

د- تاریخ دمشق، ابن عساکر، جلد2، صفحه364، چاپ بیروت

4- بعضی از منابع اهل سنت در این مورد:

الف- الصواعق المحرقة، ابن حجر، صفحه92

ب- کنزالعمال، متقی هندی، جلد2، صفحه218

 

 

پیش از این مسئله اهمیت نقل احادیث پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم را به عنوان یکی از دو منبع اصلی برای بازشناسی تعالیم اصیل اسلام، یادآوری کردیم. طی دو پست به موضعی که خلیفه اول (ابوبکر) در مورد احادیث رسول گرامی اسلام صلوات الله علیه، اتخاذ کرد، پرداختیم و بر اساس منابع اهل سنت، روشن کردیم که ابوبکر هم پانصد حدیثی که خود از پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم نوشته بود را در آتش سوزاند، و هم با صدور فرمان حکومتی، نقل احادیث از نبی مکرم خدا را ممنوع ساخت. ( برای اطلاع بیشتر به شماره های 5 و 13 از مجموعۀ خلفای اهل سنت و دانش دینی در همین وبلاگ مراجعه فرمائید. )

در پیگیری این سیاست، لازم است ماجرای ممنوعیت نقل احادیث را در دوران حکومت خلیفه دوم (عمر) جستجو کنیم. آیا در زمان “عمر” نیز ممنوعیت دولتی نقل احادیث رسول الله صلی الله علیه وآله وسلم ادامه یافت، یا این خلیفه در ترویج آثار نبوت تلاش می کرده است؟

برای دریافتن پاسخ این سوال، فرازهای تاریخی زیر را که بنابرمعمول از معتبرترین کتب اهل سنت نقل می شود، به دقت مرور فرمائید.

الف- هنگامی که “عمر” کارگزارانش را که برای اداره بلاد می رفتند، بدرقه می کرد، به آن ها دستور می داد که تنها قرآن را مورد توجه قرار دهند و از نقل احادیث پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم پرهیز کنند. یکی از این کارگزاران به نام قرظه وقتی وارد کوفه شد، مردم از او خواستند که احادیث پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم را برای آنان روایت کند، قرظه در جواب آنان گفت: “عمر” ما را از نقل حدیث منع کرده است. (1)

ب- “عمر” سه نفر از اصحاب رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم  به نام های: ابن مسعود، ابودرداء و ابومسعود انصاری را به جرم این که احادیث ایشان را بسیار نقل می کردند، در مدینه زندانی کرد. این حبس تا پایان زندگی “عمر” ادامه یافت. (2)

ج-  ابوسلمه به ابوهریره ( یکی از اصحاب پیامبر صلوات الله علیه وآله که اهل سنت به روایات او اعتماد دارند ) گفت: آیا در زمان “عمر” نیز مانند امروز در حدیث گفتن آزاد بودی؟ ابوهریره جواب داد: اگر در زمان “عمر” حدیث نقل می کردم، جواب مرا با تازیانه اش می داد. (3)

هرچند نقل های تاریخی در این باب بسیار زیاد و متنوع است، اما به همین مقدار بسنده کرده و سوالاتی را دربرابر دوستان اهل سنت قرار می دهیم.

آیا کسی که خود را خلیفه رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم معرفی می کند، باید در فکر نوشتن داستانهای یهودیان باشد (4) یا نشر تعالیم آخرین فرستاده الهی؟ آیا یکی از وظایف حکومت مذهبی توسعه دانش دینی نیست؟ آیا در آن زمان که نزدیک ترین دوره به عصر خاتم الانبیاء صلوات الله علیه وآله بوده، جلوگیری از ترویج احادیث صحیح پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم باعث وارد شدن لطمات جبران ناپذیری به فرهنگ و دیانت مردم و موجب انتشار مطالب غیرواقعی و مضر نمی شود؟ سپردن زمام فرهنگ سازی به دست راویان رویه درست است یا مقدم کردن کعب الأحبارها و تمیم داری ها (5)؟

——————————————————————————————

 پی نوشت ها:

1- بخشی از منابع این ماجرا از کتب اهل سنت:

الف- مستدرک حاکم، جلد1،«امر عمر بتجرید القرآن و تقلیل الروایة»، صفحه102

ب- سنن ابن ماجه، جلد1، باب3، «التوقی فی الحدیث عن رسول الله»

ج- طبقات ابن سعد، جلد6، « تسمیة من نزل الکوفة من اصحاب رسول الله» صفحه2

د- جامع بیان العلم، جلد2، « ذکر من ذمّ الاکثار من الحدیث دون التفهیم »، صفحه147

ه- سنن دارمی، جلد1، « من هاب الافتاء مخافة السقط »، صفحه85

و- تذکرة الحفاظ، ذهبی، جلد1، « ذکر عمر بن خطاب »، صفحه3

ز- تاریخ طبری، جلد4، صفحه204

2- منابع مهم اهل سنت در این مورد:

الف- مجمع الزوائد، هیثمی، جلد1، صفحه149

ب-  طبقات ابن سعد، جلد1، صفحه188

ج- تذکرة الحفاظ، ذهبی، جلد1، صفحه7

حاکم نیشابوری در مستدرک، جلد1، صفحه110؛ نام این سه نفر را این گونه ثبت کرده است: ابن مسعود، ابودرداء و ابوذر

3- تذکرة الحفاظ، ذهبی، جلد1، «ذکر عمر بن خطاب »، صفحه4

4- در این زمینه به هشتمین قسمت از سلسله مطالب مربوط به خلفای اهل سنت و دانش دینی در همین وبلاگ مراجعه فرمائید.

5- کعب الأحبار و تمیم داری از کسانی بوده اند که پس از شهادت رسول گرامی اسلام صلی الله علیه وآله وسلم اسلام آورده اند. این دو نفر در زمان خلافت “عمر” مناصب فرهنگی به دست آوردند. به زودی در مورد این دو نفر مطالبی را منتشر خواهیم کرد، انشاءالله.

 

resized-ha795910

 

یکی از القاب امیرمومنان علی علیه السلام، فاروق می باشد. فاروق از ریشه لغوی “فرق” به معنی جدا شدن دو چیز می باشد. خداوند از آن رو قرآن را فاروق نامیده است (1) که میان حق و باطل جدایی ایجاد می کند. پس می توان برای فاروق چنین معنایی در نظر گرفت: کسی که بین حق و باطل جدایی می اندازد.

منابع شیعه و سنی انبوهی از روایات را نقل کرده اند که بر اساس آن پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه وآله وسلم لقب فاروق را همراه با القاب دیگری به امیرالمومنین علی علیه السلام اعطا کرده اند (2). پس از روشن شدن این مطلب، باید دید اهل سنت به چه دلیل “عمربن خطاب” را به لقب “فاروق” ملقب کرده اند. به عبارت دیگر این لقب برای اولین بار از سوی چه کسی به “عمر” داده شده است. اهمیت این مطلب بدان جهت است که اگر لقب “فاروق” از زبان وحی به کسی داده شود، در حقیقت رفتار و گفتار او معیاری برای تشخیص حق از باطل خواهد بود و این منصبی بس عظیم است. برای پاسخ به این پرسش سیری در کتب اهل سنت ضروری ست. مطلبی که درپی می آید، در بسیاری از منابع مورد اعتماد مذهب تسنن دیده می شود:

زهری می گوید: این مطلب به ما رسیده است که اهل کتاب ( یهودیان و مسیحیان) اولین کسانی بودند که “عمر” را فاروق نامیدند و پس از آن مسلمانان از این کار پیروی کردند؛ ولی این مطلب که رسول خدا (صلی الله علیه وآله وسلم) چنین مطلبی در مورد “عمر” فرموده باشند، چیزی به دست ما نرسیده است (3).

با کنار هم قرار دادن نقل زهری و مطلبی که در مورد ملقب شدن “امیرمومنان علی علیه السلام” به لقب “فاروق” توسط رسول اکرم صلوات الله علیه گزارش شد، این نتیجه به دست می آید که چنین لقب مهمی ابتدا از سوی مقام نبوت خاتم به امیرمومنان علی علیه السلام اعطا شد و سپس توسط اهل کتاب به شخص دیگری که در مقام حکومت قرار گرفته بود اطلاق گردید. این گونه بود که عمر بن خطاب، فاروق شد.

—————————————————-

پی نوشت ها:

1- این نام در قرآن مجید چند بار تکرار شده است، از جمله سوره فرقان، آیه1

2- از منابع اهل سنت بنگرید به:

الف- النقض علی العثمانیة، ابوجعفر اسکافی متوفی242هجری، صفحه290، چاپ دارالکتب مصر

ب- فرائد السمطین، حموینی، جلد1، صفحه39

ج- مجمع الزوائد، هیثمی، جلد9، صفحه105

د- شرح نهج البلاغة، ابن ابی الحدید، جلد13، صفحه228

ه- لسان المیزان، ابن حجر عسقلانی، جلد3، صفحه283

و- ینابیع المودة، قندوزی، صفحه82 و 129

ز- کنزالعمال، متقی هندی، جلد12، صفحه214

ح- کفایةالطالب، الکنجی، صفحه79

و بسیاری منابع دیگر

3- از منابع اهل سنت بنگرید به:

الف- الکامل فی التاریخ، ابن اثیر، جلد3، صفحه53

ب- تاریخ المدینة، ابن سبة النمیری، جلد2، صفحه662، ناشر: دارالفکر، ایران، قم

ج- اسد الغابة، ابن اثیر، جلد4، صفحه57، ناشر: دارالکتاب العربی، بیروت، لبنان

د- تاریخ مدینة دمشق، ابن عساکر، جلد44، صفحه51، ناشر: دارالفکر للطباعة و النشر و التوزیع، بیروت، لبنان

ه- طبقات ابن سعد، جلد3، صفحه270، ناشر: دارصادر، بیروت، لبنان

و- البدایة و النهایة، جلد7، صفحه133

ز- تاریخ طبری، جلد3، صفحه267، ناشر: موسسة الاعلمی، بیروت، لبنان

ح- تاریخ عمر بن الخطاب، ابن جوزی، صفحه14

 

 

یکی از مسایل مورد اهمیت در دین اسلام، احترام به حقوق و آزادی مردم است. هرچند از نظر اسلام برخی اعمال گناه محسوب می شود اما تا زمانی که این گناه به شکل علنی اتفاق نیفتاده باشد، جرم محسوب نشده سزاوار کیفر نخواهد بود. به عبارت دیگر اگر کسی در نهان مرتکب عمل نامشروعی شود، هیچ کس حق ندارد با “تجسس” به عمل وی پی ببرد و درصدد مجازات وی برآید. اهتمام فوق العاده خداوند متعال به این مساله زمانی معلوم می شود که بدانیم در قرآن مجید آیه ای درباره نهی از “تجسس” وجود دارد تا جایی که سرک کشیدن در زندگی دیگران در کنار گناه بزرگی مانند غیبت قرار گرفته است. بدون افزودن توضیح بیشتر، ماجرای یک شب از دوران خلافت “عمر بن خطاب” را نقل می کنیم:

شبی عمر مشغول گشت زنی در  کوچه های مدینه بود که صدایی از خانه ای شنید. از دیوار آن خانه بالا رفت و دید مردی در کنار زنی نشسته و مشغول آشامیدن شراب است. عمر به وی گفت: ای دشمن خدا! فکر کردی اگر معصیت کنی، خدا معصیت تو را می پوشاند؟ مرد پاسخ داد: ای پیشوای مومنان! ( در مجازات من ) عجله نکن، که اگر من یک خطا مرتکب شدم، تو سه خطا انجام دادی؛ خداوند در قرآن می فرماید: تجسس نکنید (1) و تو ( با بالا رفتن از دیوار خانه ) در کار من تجسس نمودی . خداوند فرمان می دهد: از در منازل وارد خانه ها شوید (2) و تو از دیوار وارد منزل من شدی. خداوند دستور داده است: هنگامی که وارد خانه ای می شوید، سلام کنید (3) و تو سلام نکردی. عمر وقتی پاسخ آن مرد را شنید، از مجازات کردن وی منصرف شد. (4)

پاسخ اهل سنت به این رفتار که خود عمر برای آن پاسخی نداشت، چیست؟ آیا باز هم اصرار دارند از شخصی پیروی کنند که از افراد عادی نسبت به دانش کتاب خدا در سطح پائین تری بوده است؟ آیا خود اهل سنت از رسول اکرم صلی الله علیه وآله وسلم نقل نکرده اند که اگر کسی بداند از او داناتر به کتاب خدا و سنت پیامبرش وجود دارد با این حال خود را مقدم بر مسلمانان کند، به خدا و رسول و همه مومنان خیانت کرده است؟ (5) آیا پس از پاسخ آن مرد به عمر، برای خلیفه معلوم نشد که آن مرد از او داناتر است؟ آیا زمان آن نرسیده است که در جستجوی امام و پیشوایی باشید که نسبت به کتاب خدا و شریعت خاتم الانبیاء صلوات الله علیه عالم ترین فرد باشد؟

 ———————————————–

پی نوشت ها:

 1-  سوره حجرات، آیه12

2- سوره بقره، آیه 189

3- سوره نور، آیه61

4- برخی از منابع اهل سنت که این ماجرا یا شبیه آن را نقل کرده اند:

الف- درالمنثور، سیوطی، جلد6، صفحه93

ب-  الفتوحات الاسلامیة، جلد2، صفحه311

ج- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، جلد1، صفحه182، ناشر: دار احیاء الکتب العربیة

د- سنن بیهقی، جلد8، صفحه 333-334

ه- الکامل، ابن اثیر، جلد4، صفحه28

و- کنزالعمال، متقی هندی، جلد2، صفحه167

ز- الاصابة، جلد1، صفحه531

ح- السیرة الحلبیة، جلد3، صفحه293

 ط- الریاض النضرة، جلد2، صفحه46

5- مجمع الزواید، هیثمی، جلد5، صفحه211 و سنن بیهقی، جلد10، صفحه118 و …

 

 ali movla

از نظر شیعیان امام معصوم علیه السلام به لحاظ توانایی تفاوت های بسیاری با سایر مردم دارد. بررسی نشان می دهد که ریشه ی این توانایی، دانشی ست که از سوی خداوند متعال در اختیار ایشان علیه السلام قرار گرفته است. یکی از این توانایی ها، دانستن تمام زبان ها و لغات مختلف می باشد. امام معصوم علیه السلام قادر است با تمام زبان های دنیا سخن بگوید و کلام متکلمین به آن زبان ها را متوجه شود. در اسناد شیعی که در قالب زیارت نامه به دست ما رسیده است، می توانیم به وضوح و تصریح از وجود چنین خصوصیتی با خبر شویم. به عنوان نمونه به این فراز از زیارتی که به نقل از حضرت امام جواد علیه السلام برای پدر مکرمشان حضرت امام رضا علیه السلام، ذکر شده توجه فرمائید:

هرگز خداوند متعال کسی را به عنوان امام برای امتی معرفی نمی نماید، مگر آن که او را به زبان ها و لغات آنان دانایی بخشد (1).

این مطلب تنها در حد یک شعار یا برشمردن خصوصیتی غیر ملموس نیست، بلکه در فرازهای مختلف از سوی ائمه ی شیعه علیهم السلام، سخن گفتن یا نوشتاری به زبان غیر عربی در کتب شیعه ثبت شده است.

قسمتی که به تناسب ماه مبارک رمضان برگزیده ایم تا با روح خودسازی در این ماه سازگار باشد، این بخش از زندگی مولا امیرمومنان علیه السلام است:

گروهی از مردم خراسان خدمت امام امیرالمومنین علیه السلام رسیدند. بدون آن که سوالی از سوی آنان طرح شده باشد، امام علیه السلام فرمودند: من جمع مالا یحرسه، عذبه الله علی مقداره.

آنان که به خاطر تفاوت زبان، منظور کلام را درک نکرده بودند، به زبان فارسی گفتند: ما عربی متوجه نمی شویم. این جا بود که امام امیرالمومنین علیه السلام به زبان فارسی فرمودند: هر که درم اندوزد، جزایش دوزخ باشد (2).

کجایند آنان که خود را هم ردیف پیشوایان معصوم علیهم السلام می پندارند، تا در مقابل دانش عظیــم آنان سرتعظیم فرود آورده، لااقل اندکی در نفس خود احساس کوچکی کنند؟ کجایند متملقین و چاپلوسان که مقامی ملکوتی و الهی را برای غیر معصوم ادعا می کنند؟

امید است همه ما با توجه به مبانی اخلاقی مورد تاکید امامان شیعه علیهم السلام، توجه به نیاز محتاجان را در سرشت خود بارور کنیم و در این ماه مغفرت و رحمت خود را در مسیر وزش نسیم حیات بخش خداوند متعال قرار دهیم.

—————————————————————–

 پی نوشت ها:

 1- بحار الانوار، جلد99، صفحه55، ناشر: داراحیاء التراث العربی، بیروت، لبنان.

2- الخرائج و الجرائح، جلد2، صفحه753، ناشر: موسسة الامام المهدی، قم المقدسة؛ و بحار الانوار، جلد47، صفحه119، ناشر: داراحیاء التراث العربی، بیروت، لبنان.

 

 

در گذشته مطلبی با نام ” کرامت انسانی در حکومت علوی” نگاشتم که در آن به بررسی مختصر موضع امام امیرالمومنین علیه السلام در قبال کرامت انسانی مردم تحت حکومت ایشان پرداختم. اکنون با توجه به شرایط موجود، ضرورت کنکاش های بیشتر در رفتار حکومتی ایشان علیه السلام، خودنمایی می کند، ضرورتی که وجود مدعیان دور از واقعیت اهمیت آن را صدچندان می نماید. به راستی شیوه ی حکومت این حاکم اسلامی چگونه بوده است که سیاستمداران سعی دارند با قرار گرفتن در سایه ی آن، آبرویی به دستگاه خویش بخشند و از این رهگذر مردم را به بقای خود وفادار نمایند؟

یکی از اساسی ترین شاخصه های حکومت های امروزی دنیا، توجه کردن به خواست مردم و تشخیص نیازهای آنان است. بدون آن که بخواهیم میزان صداقت آنان را در این رویکرد ارزیابی کنیم، نمی توان از نظر دور داشت که این کار باعث استمرار حیات سیاسی خود آنان می گردد. حال اگر این روش از روی صداقت و از صمیم قلب و باور باشد، اثر آن در زندگی مردم بیشتر خواهد بود.

در تاریخ خلافت امیرمومنان حضرت علی علیه السلام، نکات فراوانی وجود دارد که پیش از این به برخی از آن اشاره کرده و به امید حق در آینده نیز این بازخوانی را پی خواهیم گرفت. یکی دیگر از این نکات رفتاری ست که از ایشان علیه السلام در مورد دریافت نظرات مردم و تلاش در وارد کردن آن در عرصه ی حکومت به چشم می آید. در این راستا به یک نام برمی خوریم: “بیت القصص“. این نام تنها از دو کلمه تشکیل یافته است، خانه و قصه ها. ماجرای این خانه چنین است:

حضرت امیرمومنان علیه السلام در دوران خلافت خود، اتاقی را تعبیه کرده بودند که مردم بدون ترس و واهمه و بدون آن که آبرویشان در معرض سقوط قرار گیرد، مطالب خود را مکتوب می کردند و در آن خانه می انداختند (1). این مطالب اعم از مشکلات مالی مردم، شکایت مردم از عمال و والیان امام علیه السلام و دیگر امور بوده است.

بر اساس توجه به این نوع رفتار، چگونه یک فرد یا جریان می تواند خود را پیرو حکومت علوی بداند، اما از توجه فراوان به مردم و نیازهای آنان، رویگردان باشد؟ چگونه می توان ادعای الگوگیری از امام عادل مسلمانان علیه السلام را داشت، ولی به خواست مردم بی توجه بود؟ آیا می توان خود را مطلع از تمام امور دانست و به تمام کسانی که شکایتی از وضع حکومت دارند گفت: شما اطلاع ندارید!

 ———————————————-

پی نوشت:

1- شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، جلد17، صفحه87، ناشر: موسسة اسماعیلیان للطباعة و النشر و التوزیع؛ و صبح الاعشی، جلد1، صفحه414

 

نوشته‌های قدیمی‌تر »